پیچک تمنا

پیچک تمنایم بر بالابند بی مثال محبتت تکیه کرده است

بی نصیبش مدار

***********

دیگر چتری برنخواهم داشت ـ ناخواسته ـ

تا باران رحمتت خیس خیسم کند

در این خشکسال عشق و وانفسای عقل

**********

زورق شکسته ی دل را به چراغی امید نیست، در این طوفان دهشت فزا

جز وعده ات

که فرمودی :

یجعل لکم نورا" تمشون به *

 

*  یا ایهاالذین أمنوا اتقوا الله و أمنوا برسوله یوءتکم کفلین من رحمته و یجعل لکم نورا" تمشون به و یغفرلکم و الله غفور رحیم

                                    سوره حدید ـ آیه ۲۷

هیچ

من و توئی نکن که من

کسی بجز تو نیستم

من خیلی پرتم؟؟

کار با جماعت نسوان هم دنیایی داره

ولی با همه مسائلش چیزهای زیادی هم یاد میده به آدم

این روزها فهمیدم که رنگ موها باید با رنگ لباسها ست باشه !!

باور کنید

انگار یه اصل شده

یه خانومی رو دیدم که در یه هفته سه بار رنگ موهاش عوض شد و البته هر بار با لاک ناخن و لباسهاش ست بود.جالبه این همه نظم.واقعا نمیدونن مضرات این مواد شیمیایی رو یا اینکه بلاش رو به جون میخرن

یا شاید من خیلی پرتم از ماجرا.


کاش در مورد چرایی وجودمون هم همینقدر حساسیت داشتیم

کاش برای وجودمون هم همینقدر اهمیت قائل بودیم

کاش کاش کاش

 

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران

ای مهربان‌تر از برگ در بوسه‌های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران

آیینه‌ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوه ساران

ای جویبار جاری! زین سایه‌برگ مگریز
کاین‌گونه فرصت از کف دادند بی‌شماران

گفتی: به روزگاران مهری نشسته گفتم
بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران

بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

وین نغمه‌ی محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی‌ست آواز باد و باران

"دکتر شفیعی کدکنی"

"الست بربکم،قالوا بلی"

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و توداد باغ و دم مرغان بدهد آب حیاتاختران فلک آیند به نظاره مامن و تو بی​من و تو جمع شویم از سر ذوقطوطیان فلکی جمله شکرخوار شونداین عجبتر که من و تو به یکی کنج این جابه یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و توآن زمانی که درآییم به بستان من و تومه خود را بنماییم بدیشان من و توخوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تودر مقامی که بخندیم بدان سان من و توهم در این دم به عراقیم و خراسان من و تودر بهشت ابدی و شکرستان من و تو

یلدای هزار ساله

در این شبهای یلدایی

    در این شبهای یلدایی

   چرا موعود

          چرا موعود از در، در نمیآیی

جمله بی مرادیم

آن نفسی که با خودی یار چو خار آیدت
و آن نفسی که بی‌خودی یار چه کار آیدت
آن نفسی که با خودی خود تو شکار پشه‌ای
و آن نفسی که بی خودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که با خودی بسته ابر غصه‌ای
و آن نفسی که بی خودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که با خودی یار کناره می کند
و آن نفسی که بی خودی باده یار آیدت
آن نفسی که با خودی همچو خزان فسرده‌ای
و آن نفسی که بی خودی دی چو بهار آیدت
جمله بی قراریت از طلب قرار توست
طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت
جمله ناگوارشت از طلب گوارش است
ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت
جمله بی مرادیت از طلب مراد توست
ورنه همه مرادها همچو نثار آیدت
عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی
تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت
خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد
از مه  و از ستاره ها ولله عار آیدت

"دیوان شمس "

چل گیا

یه جایی چهل راه ارزان لذت بردن رو نوشته بود،خواستم بند چهلمش رو اجرا کرده باشم.پس به شما تقدیمش کردم:

1- گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.
2 - سعی كنیم بیشتر بخندیم.
3- تلاش كنیم كمتر گله كنیم.
4 - با تلفن كردن به یك دوست قدیمی، او را غافلگیر كنیم.
5 - گاهی هدیه‌هایی كه گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا كنیم.
6 - بیشتردعا كنیم.
7 - در داخل آسانسور و راه پله و... با آدمها صحبت كنیم.
8- هر از گاهی نفس عمیق بكشیم.
9- لذت عطسه كردن را حس كنیم.
10- قدر این كه پایمان نشكسته است را بدانیم.
11- زیر دوش آواز بخوانیم.
12- سعی كنیم با حداقل یك ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .
13- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.
14- با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.
15- برای انجام كارهایی كه ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه‌ریزی كنیم!
16- از تفكردرباره تناقضات لذت ببریم.
17- برای كارهایمان برنامه‌ریزی كنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته كار مشكلی است!
18- مجموعه‌ای از یك چیز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... )برای خودمان جمع‌آوری كنیم.
19- در یك روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.
20- گاهی در حوض یا استخر شنا كنیم، البته اگر كنار ماهی‌ها باشد چه بهتر.
21- گاهی از درخت بالا برویم.
22- احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.
23- گاهی كمی پابرهنه راه برویم!.
24- بدون آن كه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی كنیم.
25- وقتی كارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یك بستنی بخریم و با لذت بخوریم
26- در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا كنیم.
27- سعی كنیم فقط نشنویم، بلكه به طور فعال گوش كنیم.
28- رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .
29- وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس كنیم.
30- زیر باران راه برویم.
31- كمتر حرف بزنیم و بیشترگوش كنیم .
32- قبل از آن كه مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش كنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .
33- چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم.
34- اگر توانستیم گاهی كنار رودخانه بنشینیم و در سكوت به صدای آب گوش كنیم.
35- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.
36- احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نكنیم.
37- به دنیای شعر و ادبیات نزدیك تر شویم.
38- گاهی از دیدن یك فیلم در كنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.
39- تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه كنیم.
40- از هر آنچه كه داریم خود و دیگران استفاده كنیم ممكن است فردا دیر باشد

کویر حیات بخش

از کویر برمیخیزم

 جوشانم همچو چشمه ایی

که میشکافد سینه خاک را

به امید روشنایی صبح

نفسی تازه میکنم

در میانه این راه زندگی


مدتی بود مدید که ننوشته بودم بر سینه این صفحه

تازه عزیزی فرمان داد بر نوشتنم

اجابت کردم

که :

سر که نه در را عزیزان بود    بار گرانیست کشیدن به دوش

پاینده باشید

رستاخيز

"نه ،از آن نقاشي خوشم نميايد.او تن را رستاخيز ميدهد،دنيا دوباره آكنده از بدن ميشود.مرا با آنها كاري نيست."روزقيامت" ديگري خواهم كشيد،با دو لايه.لايه پايين : گورها،كه در حال باز شدن هستندو كرمهايي به بزرگي بدن انسان بيرون ميايند،نگران و سر بالا گرفته،گويي هوا را ميبويند.لايه بالا:مسيح،مسيح،تنهاي تنها،خم ميشود ، به كرمها ميدمد و هوا انباشته از پروانه ميشود.

معناي رستاخيز اينست. كرمها بايد پروانه شوند ،نه اينكه بسوي ما بازگردند و به كرمهاي جاودان بدل گردند."

"گزارش به خاك يونان-نيكوس كازانتزاكيس"


بايد پروانه شد و اينكار مستلزم حركت است،مستلزم رفتن

شادی گمشده

طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست
 با چشمهای روشنِ براق
 با گیسویی بلند به بالای آرزو
 هرکس از او نشانی دارد
 ما را کند خبر
 این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس / سوی دگر خزر

"دکتر شفیعی کدکنی"

آخر شاهنامه

موجها خوابیده اند آرام و رام

طبل طوفان از نوا افتاده است

چشمه های شعله ور خشکیده اند

آبها از آسیا افتاده است

در مزار آباد شهر بی طپش

وای جغدی هم نمیاید به گوش

دردمندان بی خروش و بی فغان

خشمناکان بی فغان و بی خروش

آه ها در سینه ها گم کرده راه

مرغکان سرشان به زیر بالها

در سکوت جاودان مدفون شده ست

هرچه غوغا بود و قیل و قالها 

آبها از آسیا افتاده است

دارها برچیده خونها شسته اند

جای رنج و خشم و عصیان بوته ها

پشکبنهای پلیدی رسته است

خانه خالی بود و خوان بی آب و نان

وآنچه بود آش دهن سوزی نبود

این شب است

آری شبی بس هولناک

لیک پشت تپه هم روزی نبود

                                     "مهدی اخوان ثالث"

 

تسلیم

.

 

گر دوست بنده را بکشد یا بپرورد

تسلیم از آن بنده و فرمان از آن دوست

 

.

زهر ناب

.

 

باز دانستم که شهد آلوده زهر ناب داشت

 

 

 

 

 

.

آبستنی

پلک شب دوباره پرید

هوس ستاره کرده دلم

ویار ویار ویار

آبستنم دوباره ،بلي

حامل سفرم،سفري در خود،سفري از خود

سفري از خود به خود

بعد از سفر ديگر نميشناسيم

بعد از چله ايي تمام

مي زايم دوباره خود را

قیصر , ساعد

دهه شصت تو یه مدرسه سر تقاطع مولوی و ولیعصر درس میخوندم."مدرسه راهنمایی نیمه نظامی مجاهدین".

ساعد باقری و   قیصر امین پور جزء معلمهای این مدرسه بودن.ساعد معلم من بود و قیصر معلم پسر خاله م.از همون موقع دوستشون داشتم و البته قیصر رو بیشتر از ساعد.

دیروز کتاب "پیاده روی در اتوبوس "ساعد رو دیدم و خریدم.خوشم اومد.دو تا از شعراش رو براتون مینویسم.

يادگار از تو همين سوخته جاني است مرا
شعله از توست ، اگر گرم زباني است مرا

به تماشاي تن سوخته ات آمده ام
مرگ من باد که اين گونه تواني است مرا

نه زخون گريه آن زخم ، گزيري ست تو را
نه از اين گريه يکريز ، اماني است مرا

باورم نيست ، نگاه تو و اين خاموشي؟
باز برگردش چشم تو گماني است مرا

چه زنم لاف رفاقت ؟ نه غمم چون غم توست
نه از آن گرم دلي هيچ نشاني است مرا

گو بسوزد تن ی خشک مرا غم ، که به کف
برگ و باري نبود دير زماني است مرا

عرق شرم دلم بود که از چشمم ريخت!
ورنه برکشته تو گريه روا نيست مرا


- این شعر به شهید مهدی فرید طالب نیا تقدیم شده بود.

 آه ای غم بی قیصری

ای آسمان سرسری با تو چه باید کرد؟

ای آبی خاکستری با تو چه باید کرد؟

سنگین ترین گوش جهان با تو چه باید کرد؟

جز این عبث نوحه گری با تو چه باید کرد؟

. . .

با هر بلایی صبر هم گفتند می آید

آه ای غم بی قیصری ! با تو چه باید کرد؟

زندگي ، اشك ، خروش

چنان می گریانیم

که آسمان ، ابر را

و چنان می خروشانیم

که طوفان ، دريا را

بي تو نه ميگريم  و نه خروشي بر خواهم آورد

كه مردگان ، نه ميگريند و نه ميخروشند

مي خشكند چشمه هاي چشمم

هجرت

 ــ"بوی هجرت می آید

     بالش من پُر آواز پر چلچله هاست"


ــمتاسفم رفیق،براي خودم و براي خودت

دوستي هامون رو به چي داريم ميفروشيم؟

"یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آنکه یوسف به زر  ناسره  بفروخته  بود"

 

بطن چپ خون را به تمام بدن پمپ میکند و بطن راست فقط به ریه ها

"خانه سیاه است"

و

در هر حجره دلم

دانه های سپید برف

به سیاهی می نشیند

بطن راست یا چپ

چه تفاوتی دارند

وقتی هر دو اندوه را به عمق وجودت می فرستند

اندوه بودن،

         دانستن

                  اندوه

                           بار

                                    امانت


میروی

و

 من می مانم و خاطرات ناگفتنی ام

من می مانم و یاد نگاه مهربانت

من می مانم و هزار حرف ناگفته

که دیگر فرصتی نيست برای گفتنشان

من می مانم و فریادهای فرو خورده

من می مانم و دنیایی به وسعت تنهایی مطلق

شبهاي عشق ناك

پنجشنبه شب بالای پلنگ چال بودم تا صبح.

شبای درکه هم حالی داره واسه خودش.آدم نزدیکه به کائنات اون بالا خصوصا اگه تنها باشی و خودت باشی و شب و سکوت و کوه و کوه و کوه و رفقات هم گاهی بخونن برات.

آفای رجایی وقتی داشتم میرفتم بالا گفت چیکار میکنی اون بالا تنهایی؟تلویزیون هم که نیست!!!

گفتم کافیه فقط سرت رو بگیری بالا،ديگه به چيزي نيازي نداري.

قبلا گفتم پاييزهاي دركه رو از دست ندين،حالا ميگم شباش رو هم از دست ندين.