بازی  عروس و داماد

نویسنده :بلقيس سليماني

ناشر : نشر چشمه

نوبت چاپ :چاپ پنجم

تعداد صفحات : ۱۰۲ صفحه

قیمت : ۱۵۰۰ تومان


با اینکه با خودم قرار گذاشتم وسط خوندن یه کتاب ، كتاب جديدي دست نگيرم ، ولي جذابيتي كه همون داستان اول اين كتاب برام ايجاد كرد اونقدر زياد بود كه ترجيح دادم يه شب بيخيال آناكارنيناي تولستوي بشم و اين كتاب خانوم سليماني رو يكسره و بي انقطاع تا انتها بخونم و به واقع ببلعم.

داستانهاش برام جالب بودن و نو.نگاهي تازه به مرگ و به تصوير كشيدنهايي كاملا گيج كننده و غير منتظره هستن.اونقدر غير منتظره كه فكر ميكني داره با مرگ شوخي ميكنه.البته داستانهايي  با مضمونهايي بجز  مرگ هم داره مثل ارقام.

يه داستانش رو مينويسم ، بنام دوست مشترك:

ميدانست تشكيلات براي امتحان او اين ماموريت را به او داده است.كشتن احمد كار ساده ايي نبود.همه كودكي ، نوجواني و حتي بخشي از جواني اش را با احمد گذرانده بود.خيلي زود ترديدهايش را كنار زد و دستور را اجرا كرد.

پنج سال بعد با مصطفي ، دوست مشترك خودش و احمد كه عضو تشكيلات بود و همه عمر از او متنفر بود ، ازدواج كرد.حالا كسي را داشت كه درباره احمد با او حرف بزند

 

 

 

آزادی - مدرنیته - مدنیت

امروز حدود ساعت ۱۵:۳۰ به اندازه ده دقیقه رفتم پارک لاله.توی این ساعت اونم وسط هفته کمتر اتفاق میفتاد که به این پارک برم.به هر صورت تصمیم گرفتم صحنه هایی رو که پشت سرهم توی این ده دقیقه دیدم اینجا بنویسم:

- دختری که صدای کلفتی هم داره با ناراحتی کوله ش رو میده به پسر آرومی که عقبتر از اون داره میاد و میره به سمت دستشویی (قسمت بانوان!!)

- شاه سیاه یک پیرمرد اسیر دوتا رخ و یه فیل حریف سفیدش شده و با نا امیدی یه خونه میاد پایین

- پیرزنی به گربه ها و کلاغهای پارک غذا میده. شاید ۲۰ تا گربه و ۵۰ تا کلاغ دورش جمع شدن و غوغایی به پاست.میشناسمش این خانوم رو.سالهاست که به گربه های پارک لاله غذا میده و گربه ها دیگه خوب میشناسنش و تا توی پارک میبیننش دورش جمع میشن

- خانوم جوان محجبه ایی با آقای جوانی که محاسنی هم داره جر و بحث میکنن و از زندگی میگن

- دختر و پسر خردسالی از آبخوری پارک آب بر میدارن و بدون اینکه بخورن (شاید بخاطر ماه رمضون) صورتشون رو میشورن

- خانومی کنار آقایی نشسته و با اینکه دهنش پره،گاز بزرگی به ساندویچش میزنه.فکر میکنم همین الانه که خفه بشه

- دختری کنار دوست پسر نشسته(مطمئنم که دوستشه نه داداشش!!!) و قوطی رانی رو میده بالا.رانیش پرتقالیه.

-آقایی از وضعیت یه دوست پشت تلفن همراهش حرف میزنه و اینکه دیشب برده بودش بیمارستان و شب رو زیر سرم گذرونده

- دختری یله داده روی سینه پسری که روی چمنها دراز کشیده و با لبخندی بر لب یه چیزایی میگه که نمیشنوم

- سربازی لباسش رو درآورده و با بدنی لخت در حالی که کلاهش رو روی صورتش کشیده روی چمنها به خواب فرو رفته.

- دختری بوسه ایی میگیره از لبای دوست پسرش (شاید!!) و خوشی زیر پوستش میدوه بوضوح

-یکی گفته بود اگه پول گیر نیارم که بدم فرش خونه م رو از گرو دربیارم مجبورم برم . . . بدم.میگن درآمدش هم خوبه از این فلاکت درمیام اقلا

-با خودم فکر میکنم :

                   جامعه مدنی مدرن آزاد یعنی این؟

آنا کارنینا

هر وقت که کتابی از تولستوی خوندم برای چندمین بار ایمان آوردم که بزرگترین نویسنده ایه که میشناسم.

این روزا که کتاب آنا کارنینا رو  میخونم باز همین احساس بهم دست داده.

اونقدر صحنه های داستان رو زیبا و دقیق توصیف میکنه و اونقدر با مهارت بخشهای مختلف رو بهم پیوند میده و در خلال همه اونها حرفهای دلش رو میزنه که آدم حیرت میکنه.

کتابش دو جلدیه و یه هزار و صد صفحه ایی میشه .وقتی تموم شد بیشتر توضیح میدم.

فقط توصیه اکید میکنم که کتابهای این مرد خدایی رو از دست ندید.

بازنگری

صدایم را تکثیر میکنم

نگاهم را تجدید

اینان که نامشان میبری

بیگانگان زندگانیم اند

خاطره ایی نیست از لبخندشان بر پرده وجودم

دوباره آغاز میکنم

اینبار

 با خود خودم ،با تو

کافه پیانو هنگام سحر

دیشب ساعت ۳ صبح بیدار شدم و باقیمونده کافه پیانو رو تموم کردم .برای سحری هم واسه خودم چای گذاشتم و به دلیل پیدا نکردن تخم مرغ محترم به خودم یه حال اساسی دادم و جاتون خالی نون و پنیر خامه ایی وحلوا شکری توپی خوردم که دومی نداشت.بعد هم نشستم و یه حال اساسی هم با دعای سحر کردم.این روزا  هرکی دعای سحر رو گوش نده نصف عمرش فناست و اگه ربنای شجریان رو هم وقت افطار از دست بده نصف دیگه ش رو هم باخته و باید بره یه فکری به حال خودش بکنه

و اما کافه پیانو:

ازش خوشم اومد و از اولش که شروع کردم احساس کردم نویسنده داره بخشهایی از زندگی شخصی خودش رو مینویسه.کتاب در بخشهای جداگانه و متعدد به شرح روابط نویسنده با بچه ش ، زنش ،دوستاش ، مشتریهاش و . . .میپردازه و الحق بسیار زیبا تصویر میکنه و حرفهای جالبی رو طرح میکنه و بطور کلی نگاهش به دنیا برام خیلی جالب بود

بعدا یه قسمتش از متنش رو اینجا خواهم گذاشت.

 

 

طاعون

بنظرم حرف زدن و نوشتن و شنیدن درمورد استعفام کفایت کنه و یواش یواش این آخرا داره حال گیری میکنه.به هر حال این دو روز که فکرم از خیلی چیزا ازاد شده دوباره برگشتم به کتاب خوندن.چند تا کار هم پیشنهاد شده که گفتم اجازه بدن یه کمی استراحت کنم و تا آخر ماه جواب میدم(عروس خانوم رفته گل بچینه)

به هر حال کتاب نیمه کاره طاعون رو تمومش کردم و الان هم دارم کتاب کافه پیانو رو میخونم.

طاعون ، نوشته آلبر كامو ، ماجراي آلوده شدن شهري بنام اران هستش كه روند شيوع بيماري تا بهبود دوباره شهر رو شرح ميده و از جهاتي كتاب كوري نوشته ساراماگو شبيه اونه.طي مدتي كه بيماري شهر رو فرا ميگيره اتفاقاتي توي شهر ميفته كه مهمترين اون بعد از مرگ قطع ارتباط شهر با خارج و فاصله افتادن بين انسانها و ادمهاييه كه دوستشون دارن

طاعون كتابي انسان دوستانه ست كه نميخواهد بيعدالتي را بپذيرد.در سكوت ابدي اين فضاي لايتناهي ،انسان بايد در كنار انسان قرار گيرد ،از سر قهرماني يا تقدس و بوي‍ژه با آگاهی از احساسهاي اولیه :عشق ُ دوستی ُهمدردی.

بدنبال طاعون جسم ،طاعون روح زنده ميماند(با اينكه طاعون جسم پايان پذيرفته است)تارو ميگويد :من به ضرس قاطع ميگويم كه هر كسي طاعون را در خود دارد اما كسي كه به اين امر آگاه است ميتواند مواظب خود باشد و بكوشد با مردم تا حد امكان كمتر بدي كند و حتي كمي نيكي!

 

از برت دامن کشان رفتم ای نامهربان

"زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته بجاست

خوشتر آن نغمه که مردم بسپارند به یاد"

بنا به دلایلی تصمیم گرفتم از سردساز خودرو بیام بیرون.(با قلبی آرام و روحی مطمئن)

مسائل زیادی به ذهنم میاد و میره و توی این یکی دو روز گذشته که دوستانم از قطعی بودن ماجرا خبر دار شدن اتفاقهای جالبی افتاده که شاید در آینده ایی نزدیک بخشی از اونا رو اینجا نوشتم .این روزا شعر بالا  مدام توی ذهنم میچرخه و البته چند سالیه که این چهار خط روی یه کاغذ نوشته شده و روی میزمه.

امیدوارم همه دوستای خوبی که توی این شرکت پیدا کردم همیشه سلامت و موفق باشن و سردساز هم با موفقیت کامل به زندگیش ادامه بده.

روزهای خوش کودکی (1)

عصر پنجشنبه ایی دور،دست در دستان پدر از یکسو ، و مادر از دیگرسو

اتوبوس،دوطبقه

بلیط دو ریالی

مقصد سبزه میدان

خاطراتش فلج میکند ذهن را ، فکر را ، و خیالم را حتی

شلوغیهای تیمچه های بازار و بازار کفاشها و آیینه شمعدانهای طلایی و براق

بستنی قیفی های دستفروشان بازار

آرزوی خرید یک تفنگ ترقه ایی

صمیمیت است و محبت دررگهای خاطرات کودکی

روزهای خوش کودکی هنوز حلاوت خود را دارند در این بیغوله آباد

زندگی

" گزارش به خاک یونان "

زندگی جنگ است . دنیا میدان جنگ و وظیفه تو پیروزی . خواب نرو . به خود بپرداز . نخند،حرف نزن . تنها

هدف زندگی تو جنگیدن است بنابراین بجنگ . بجنگ . بجنگ ....