درد پاییزی - عقل امیدوار

رنگهایت

          لبخندی نمینشاند

                                 بر لبهای تفتیده شان ،پاییز

و نه نوری

                بر قلبهای پر دردشان

قاصدکها خبری نمی آورند 

                         از جلجتای تاریخ

و مسیح

          روزی هزار بار خون میگرید

                                             بر بلندای صلیب

که دیگر امیدی نیست ،بره هایش را

                                          در خراب آبادی

                                                           که دنیایش مینامند


می هراسم از خود

مینگرم به خویشتن خویش

تا  شاید در عمق نگاهم

دلی را بیابم

تپنده،

و در انتظار فردا

. . .

نمی یابمش

و باز خسته تر از دیروز

پناه میبرم به عقل

موفقيت آنسوي تغيير است

هميشه وقتي درمورد كارفكرميكردم بنظرم ميومد كه بهترين كار،كاريه كه بخشي از زندگي آدم باشه و آدم فكر كنه كه داره زندگي ميكنه ، نه اينكه كار كنه تا بتونه بعدا بره زندگي كنه.مثلاهميشه به استادشجريان ياآقاي عليزاده غبطه ميخوردم.

توي سردساز به واسطه حساسيت كار توليد و از اون بيشتر حساسيت  بازرگاني هميشه فشار زيادي روي من و بقيه همكارام بود وقتي كه اين فشارزيادميشدهميشه اين فكر، كه چرا بايد با اين فشارو اين شرايط سخت كاركنيم عذابم ميداد.

از وقتي كه از سردسازجدا شدم فرصت خوبي داشتم كه بيشتر فكركنم و انتخابهاي بهتري رو انجام بدم و حالاميبينم كه با تنش و زمان كمتر ميشه درامد بيشتري داشت و بسيار بيشتربه چيزهايي كه مورد علاقه م هستن پرداخت.

بارها و بارها در زندگيم تجربه كردم كه تغييرمنشا بسياري از خيرات و بركات ميتونه باشه.

حالا هم وقت بيشتري دارم ، هم به علاقه هام ميرسم و هم زندگي كم استرس تري رو تجريه ميكنم و همه اينها به خاطر اينه كه حاضر شدم تبعات ريسك رو بپذيرم و  حاضر شدم شرايطي رو كه بهش عادت كرده بودم تغيير بدم.

توي اين پست نميخواستم از خودم تعريف كنم(گرچه ناخواسته اين اتفاق افتاد)بلكه قصدم اين بود كه دوستانم رو ترغيب كنم كه تغييرات رو ايجاد كنند تا اينده بهتري رو رغم بزنند.

اميدوارم در تمام مراحل زندگي نظر لطف خدابا ما باشه و هميشه خبر موفقيت دوستانم رو بشنوم.

ارمیا

نویسنده       :    رضا امیرخانی

 نوبت چاپ     :  هفتم

انتشارات       :  سوره مهر

قیمت           :  ۲۸۰۰  تومان

تعداد صفحات :  ۲۲۲ صفحه


رمان در خصوص دانشجوییه که در اواخر جنگ از یک خانواده نسبتا مرفه به جبهه اعزام میشه و اونجا با فردی از بچه های پایین شهر آشنا میشه و بشدت تحت تاثیر اون قرار میگیره و اتفاقا بر اثر انفجار یک خمپاره جلوی چشمش این عزیزترین دوستش رو از دست  میده ودر اثراین  حادثه دچار تحولات روحی زیادی میشه و بدنبال این ماجرا جنگ هم به اتمام میرسه و اون به شهر برمیگرده و حالا تحمل فضای تهران و محیط شهر براش خیلی دشوار میشه.ماجراهایی براش اتفاق میفته و نهایتا داستان با فوت امام تمام میشه.

داستان از جنبه پرداختن به فضای زندگی رزمنده ها بعد از بازگشت به شهر کمی شبیه فیلم آژانس شیشه ایی هستش.داستان در پایان بطرز بسیار سست و بدی به پایان میرسه و برخلاف جذابیتهای شروع داستان در آخر کار خواننده رو ناراضی از کتاب بیرون میکشه.

از جهاتی این داستان برام جالب بود مثل اینکه ماجراهای داستان دقیقا در زمانی اتفاق میفته که من هم به جبهه رفته بودم و از لحاظ فضا برام بسیار دلچسب بود و همینطور مدت زمانی که ارمیا در جبهه میگذرونه و یا اتفاقهایی که بعد از مراجعتش به دانشگاه رخ میده.فقط تفاوت اندکش این بود که من کلاس سوم نظری و ۱۶ ساله بودم ولی راوی داستان دانشجو و نوزده ساله ست.به هر حال خاطرات تلخ و شیرینی رو برام زنده کرد مثل شهادت پسر عموم (که هم سن من بود) بعد از قطعنامه در حوالی خرمشهر که راوی هم ماجراهایی رو از اون نبرد تعریف میکنه.

کلیتش با کتاب حال کردم و خوشم اومد (بجز قسمت پایانی کتاب)

بخش کوتاهی از داستان :

علم میگوید ماهی بخاطر دور شدن از آب ، به دلايل طبيعي ميميرد.اما هر كس يكبار بالا و پايين پريدن ماهي را ديده باشد ، تصديق ميكند كه ماهي از بي آبي به دليل طبيعي نميميرد ، ماهي بخاطر آب خودش را ميكشد!خشم . . . عجز . . .تنهايي . . . اين ها لغاتي علمي نيستند.ارميا ماهي بي دست و پاي حلال گوشتي شده بود روي زمين!

از اين نويسنده كتابهاي زير به چاپ رسيده :

 ارميا - نشت نشا - ازبه - من او -ناصر ارمني - داستان سيستان - بيوتن

آزادی در فضای مجازی

مدتهای زیادی بود که به آزادی و حد و مرزش فکر میکردم

واقعا ما آدمها اگه جایی رو پیدا کنیم که فکر کنیم دیگه کسی نمیتونه محدودیتی برامون قائل بشه چه واکنشهایی از خودمون نشون میدیم؟

و با توجه به این واکنشها چه قوانینی باید برای کنترل ما تدوین بشه؟

مثلا روی میز و صندلی مدرسه  و دانشگاهها ، صندلی اتوبوسها و . . پر از حرفهای نامربوطه،چون نویسنده برای نوشتن محدودیتی نداره.

فضای مجازی هم در خیلی موارد مشابه همونه.ادمها بدلیل اینکه میتونن خودشون رو پشت نقابهای

مجازی مخفی کنن به خودشون اجازه میدن هر حرفی رو که عقده نگفتنش به دلشون مونده توی کامنتها و جاهای دیگه بنویسن و خودشون رو سبک کنن

برای همین میبینی که وبلاگها بصورت معمولی دارای کامنت آزاد هستن ولی صاحب وبلاگ میتونه شرایط خاصی رو برای مجاز شمرده شدن کامنتها اعمال کنه

متاسفانه بعضی از دوستان شناخته شده که مجموعا بیشتر از سه نفر نیستن سعی دارن فضای سالم موجود در این صفحه ناچیز رو مسموم کنن.با عرض پوزش از همه دوستان ضمن تحمل و پذیرش همه انتقادها مجبورم که

اولا همه کامنتهای نا مرتبط با پست مربوطه رو پاک کنم و

دوما کامنتهایی رو که از رذالتهای روحی و روانی ادمهای پیش گفته ، نشات میگیره ، ویرایش و یا حذف کنم

لذا از همه دوستانی که به این وسیله کمی از آزادیشون توی این وبلاگ محدود میشه پیشاپیش عذر میخوام