آخر شاهنامه
موجها خوابیده اند آرام و رام
طبل طوفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آبها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی طپش
وای جغدی هم نمیاید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
آه ها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هرچه غوغا بود و قیل و قالها
آبها از آسیا افتاده است
دارها برچیده خونها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پشکبنهای پلیدی رسته است
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
وآنچه بود آش دهن سوزی نبود
این شب است
آری شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
"مهدی اخوان ثالث"
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 19:58 توسط بهزاد
|
میشناسمت،در ازل بود که هم پیاله شدیم،هنگام شکفتن یاسهای رازقی،اولین سلامم را به غمض عینی پاسخ گفتی ، هنوز حلاوت عسل شیرینی آن نگاه را تکرار میکندم.ابدیت انتظارمان را میکشد ، آنگاه که کوچ پرستوها آغاز میشود