تاریک چون شب
شب است و من نگاهم همچو تاریکی سیاه است
صدایی گر ز حلقومم در آید همچو آ ه است
کسی هرگز نگاهش را ندوزد بر نگاهم
که شب تاریک است و دل تاریک
"نگاهم دید ، پیش پای نتواند"
و این کمرنگ لبخند لمپا
ندارد روشنی بخشی نویدی هیچ با خویش
و گر خواهم که بفشارم لبانم را
پر از مهرو محبت
هیچ بیرون بر نخواهد شد
بجز کین



میشناسمت،در ازل بود که هم پیاله شدیم،هنگام شکفتن یاسهای رازقی،اولین سلامم را به غمض عینی پاسخ گفتی ، هنوز حلاوت عسل شیرینی آن نگاه را تکرار میکندم.ابدیت انتظارمان را میکشد ، آنگاه که کوچ پرستوها آغاز میشود