عقل و عشق

دیشب با چند عاشق همنشین بودم و سخن از عشق رفت و حسین (ع) و کربلا و . .

شعری خوانده شد که مستقل از شاعر و مسلک و مرامش ، مناظره جالبی ست بین عقل و عشق و بسیار دلنشین

در زیر متن آنرا آوردم :

مثنوی عقل و عشق

 مرغ عشقم باز در پرواز شد

باب عشقم باز بر دل باز شد

 نغمه دیگر در این ره  ساز کرد

داستان عشق و عقل آغاز کرد

گوش جان بگشا گرت دل مرده نیست

حالت از سرمای هجر افسرده نیست

عشق و عقل عاشقان را گوش کن

حالشان را پیشوای هوش کن

عاشقی کاو را به جان زد برق عشق

جانش از پا تا به سر شد غرق عشق

عقل گوید زین خرابیها چه سود

عشق گوید تا شود کامل وجود

عقل گوید عاشقی دیوانگیست

عشق گوید عقل بر بیگانگیست

همچنین در کربلا سلطان عشق

چون روان گردید در میدان عشق

عقل آمد راه اورا سخت بست

عشق آمد از دو کونش رخت بست

عقل برهان گفت و استدلال یافت

عشق مستی کرد و استقلال یافت

عقل گفتا زین رهت مقصود چیست

عشق گفت این راه را مقصود نیست

عقل گفت از جوع طفلان و عطش

عشق گفت از وقت وصل و عیش خوش

عقل گفت از اهل بیت و راه شام

عشق گفت از صبح وصل و دور جام

عقل از زنجیر و آن بیمار گفت

عشق از سودای زلف یار گفت

عقل گفت از زینب و شهر دمشق

عشق گفت از شهریار شهر عشق

عقل گفتا از اسیری سر گذشت

عشق گفتا آبها از سر گذشت

عقل گفت از جان گذشتن خواریست

عشق گفتا ترک جان سرداریست

عقل گفت اینسان که جان را کرد خوار

عشق گفتا آنکه خواهد وصل یار

عقل گفتا چون کنی با این عیال

عشق گفت از جمله باید انفصال

عقل گفت از ملامت کن حذر

عشق گفتا  شو ملامت را سپر

عقل از اهل و عیالش بیم داد

عشق بر کف جامش از تسلیم داد

عقل گفتا رو برون زین کار زار

عشق گفت راهها را بست یار

عقل گفتا صلح کن با این سپاه

عشق گفتا جنگ ریزد زان نگاه

عقل گفت از فتنه بیزارست دوست

عشق گفت این فتنه ها از چشم اوست

عقل گفتا کن سلامت اختیار

عشق گفتا گر گذارد چشم یار

عقل گفتا محنت از هر سو رسید

عشق گفت آغوش بگشا کو رسید

عقل گفت از زخم بسیارم غمست

عشق گفت ار او نهد مرهم کمست

عقل آمد از در اصلاح خیر

عشق گفتا خیر و شرٌ نبود ز غیر

عقل  گفتا نیست شرٌ در فعل دوست

عشق گفتا نیست سرٌی جمله اوست

عقل گفت از نوک تیر و ناوکش

عشق گفت از غمزه های چابکش

عقل گفت از تشنه کامی و تبش

عشق گفت از لعل جانان بر لبش

عقل گفتا هوش بگشا بهر او

عشق گفت آغوش بگشا بهر او

عقل بنمودش شماتت های عام

عشق بستودش ز یار خوش کلام

عقل گفت از جور خصم غافلش

عشق گفت از لطف یار یکدلش

عقل محکم کرد بنیان قیاس

عشق بر هم ریخت بنیاد و اساس

عقل طرح هستی از لولاک ریخت

عشق بر چشم طرح خاک ریخت

عقل آمد از در تقوی و شرع

عشق در کوفت بیت اصل و فرع

عقل حرف از مصلحت گفت و مآل

عشق برد از مصلحت و قت و محال

عقل آوردش بهوش از بعد و قبل

عشق آوردش بجوش از بانگ قبل

عقل گفتا با بلا نتوان ستیز

عشق گقتا زین بلا نتوان گریز

عقل گفتا بر بلا کس رو نکرد

عشق گفتا غیر شیر و غیر مرد

عقل گفت از تن کجا سازی وطن

عشق گفت آنجا که نبود جان و تن

عقل تا میدید بهر او صلاح

عشق بردش سوی میدان ذوالجناح

باز آنجا عقل دست و پای کرد

بهر خویش اثبات عزم و رای کرد

گفت در جنگ عدو تاخیر کن

وصف خود را زآیت تطهیر کن

تا که بشناسدت این قوم دو دل

بل شوند از کرده خود منفعل

عشق گفتا زین شناسایی چه بود

من ترا نیکو شناسم ای ودود

جد تو بر ماسوا پیغمبر است

مادرت زهرا و بابت حیدر است

تو خود آن شاهی که در روز الست

حق به عشق خویش پیمان تو بست

مر ترا از ماسوا ممتاز کرد

باز بر دل عقده های راز کرد

عهد تو ثبت است در طومار عشق

عارف و معروف نبود یار عشق

تیغ برکش عهد را تکمیل کن

در فنای خویشتن تعجیل کن

گوش کن تا گویمت پیغام دوست

ای همام حق نشین بر بام دوست

نهی منکر گر خرد گوید درشت

تو نه فاروقی بیفکن سوی پشت

کرد مرآت ترا رخسار خویش

درد در مرات رویت ذات خویش

عشق با حسن تو از روی تو باخت

دل بخویش از وجه نیکوی تو باخت

نیست پیدا غیر او زآیینه است

کی دهد ره غیر را در سینه است

پای تا سر هیکلت مرات اوست

جزء جزئت آیت اثبات اوست

بر تن اندر جنگ پیراهن مپوش

در مقام وصل از  ما تن مپوش

پیرهن خود هم ترا از خون کند

وقت مرگ از پیکرت بیرون کنند

تا چنان کن دل بما واصل شود

هم تنت را کام جهان حاصل شود

گر تنت گردد لگد کوب ستور

باشد افزون لذت جان در حضور

از در دیگر درآمد باز عقل

تا کند او را بخود دمساز عقل

یکسر از منقول بر معقول رفت

عرض را بنهاد و سوی طول رفت

گفت گرت مظهر ذات الهی

در صفات ذات مرات الهی

اوست بی تبدیل  و بی تغییر هم

رتبه مظهر نگردد بیش و کم

خلقت اشیا بحق عاید نشد

رتبه ایی از بهر او زاید نشد

کی مقامی را ظهورش فاقد است

کز شهادت مر مقامش زائد است

ور نباشی مظهر ذات وجود

از شهادت می نیابی آن شهود

زآن که اشیا خود بترتیب حدود

جمله موجودند بر نفس وجود

عشق گفتا این دلیل فلسفی ست

در مقام ما دلایل منتفی ست

عقل گو کن تیغ برهان را غلاف

در مقام عاشقی حکمت مباف

مظهر حق خالق بیش و کمست

هر کمی از وی فزون در عالمست

زان مقاماتی که ذاتش مالک است

این مقام و این شهادت هم یکست

بهر عقل  است این اگر نه واصلی

نه مقامی داند و نه منزلی

عقل گفتا در دلایل خستگی ست

گر کمال عشق در وارستگی ست

زین مقامی هم که داری رسته شو

بی مقامی را یکی شایسته شو

جان مده بر باد و  حفظ خویش کن

ترک این هنگامه و تشویش کن

گر کمالست این تو بگذر از کمال

تا مجرد باشی از هجر و وصال

عشق گفتا این تجرد ای همام

میشود ثابت به حفظ این مقام

این مقام آخر مقام سالک است

بر مراتب های مادون مالک است

لیک عاشق زین مراتب مطلق است

نه به اخلاق و تقیه ملحق است

نه خبر دارد ز قید و بستگی

نه بود آگاه از وارستگی

بل عشیق از خلق و خالق فارغست

از تجرد وز علایق فارغست

بهر مفهوم است دین در سیر عشق

ورنه نبود عقل کامل غیر عشق

جون عشیق از جام وحدت مست شد

عقل با عشق آمد و همدست شد.

 

 

عدم حمایت از اشغال سفارت انگلیس

حضرات پس از حمله به سفارت انگلستان اعلام کردند که این یک حرکت خود جوش بوده! و مردم ایران نیز از آن حمایت میکنند.خواستم به عنوان یک ایرانی ضمن اعلام انزجار از سیاستهای انگلستان در قبال کشورم در طول تاریخ

انزجارم رو از حرکت دانشجو نمایان در حمله به سفارت این کشور هم اعلام کنم

و

بگم که به هیچ عنوان ازش حمایت نمیکنم

کاری غیر مدنی تر و وحشیانه تر از این در قبال یک کشور خارجی که در کشور ما سفارت داره امکان پذیر نیست

واقعا شرم آور بود

عاشورا نماد تمام قد عشق

 در حلقه دوستان سخنی رفت که حیفم امد این صفحه از آن محروم بماند:

                                         بسم الله الرحمن الرحیم

اهل عرفان حوادثی مانند عاشورا را در چارچوب عرفان نظری و عملی تفسیر میکنند که این نگرش نهضت حسینی زاییده عشق است .قهرمانان عاشورا عاشقان پاکباخته ایی بودند که به پیمان " الست " وفا کردند و عاشقانه به حق پیوستند وفانی شدند،بعبارت دیگر آنان سالکانی بودند که از مقام " سالک محب " به مقام" سالک محبوب " راه یافتند بنابراین حضرت حق آنان را به مقام فنا و نوشیدن باده وصل رساند و د ر اعلی علیین جایشان داد .

حضرت حق درتجلی اول که از عشق به تجلی ناشی شده بود به اعیان ثابته یقین بخشید سپس طلوع آفتاب عشق از سرچشمه قدس لاهوتی به جبروت و از جبروت به ملکوت و پس از آن به ناسوت رسید و امانتی که خداوند بر آسمانها و زمین عرضه داشت و هر یک از پذیرفتن آن سر باز زدند امانت عشق حضرت حق بود .این بار امانت را فقط انسان بدوش کشید

پرده ای کاندر برابر داشتند

وقت آمد پرده را برداشتند

ساقی ای با ساغری چون آفتاب

آمد و عشق اندر آن ساغر شراب

پس ندا دا د او نه پنهان ، برملا

کالصلا ای باده خواران الصلا

حبّذا زین می که هر کس مست اوست

خلقت اشیا مقام پست اوست

همه ذرات عالم عالی و دانی از آن مایه حیات نوش کردند ولی ساغر از می خالی نشد که حضرت ساقی ندا کرد :

مرد خواهم همتی عالی کند

ساغر می را زمی خالی کند

انبیا و اولیا را بانیاز

شد به ساغر گردن خواهش دراز

فقط انبیا و اولیا دیگرباره به ندای او لبیک گفتند ولی باز ساغر پر از می بود. ساقی بار دیگر حریفان را به نوشیدن فرا خواند :

باز ساقی گفت تا چند انتظار

ای حریف لاابالی سربرآر

اینبار شاه خوبان و مظلومان شجاع امام کائنات حسین بن علی (ع) به ندای ساقی لبیک گفت و ساغر را به تمامی نوشید

چون به موقع ساقیش درخواست کرد

پیر میخواران ز جا قد راست کرد

زینت افزای بساط نشاتین

سرور و سرخیل مخموران ، حسین

گفت آنکس را که میجویی ، منم

باده خواری را که میگویی، منم

شرطهایش را یکایک گوش کرد

ساغر می را تمامی نوش کرد

آنگاه حضرت وجه الله الاعظم  به مقام فنا و بقا رسید و ساقی تشنگان گردیدتا آنجا که خود فانی میشود و اصحاب خویش را نیز به آتش عشق الهی میسوزاند . در این منطق از عواطف ساده و بحثهای اجتماعی و تاریخی و فقهی خبری نیست. شرح عاشورا به زبان عشق است و در این نگرش حضرت علی اکبر (ع) تشنه است ولی نه تشنه آب بلکه تشنه باده عشق است آنهم از دست پیر میکده عشق  . حضرت ابا عبدالله در پاسخ به درخواست آب ،از جانب پیامبر اکرم  انگشتر خود را بر زبان علی اکبر می نهد اما این انگشتر مهر نهادن بر زبان اوست تا اسراراهل دل را فاش نسازد.در این منطق عقیله وحی زینب کبری سلام الله علیها بیهوش شده و نقش بر زمین میگردد ولی این بیهوشی از شدت جلوه نور حضرت حق بودکه  از مظهر حق تابیدن گرفت

آفتابی کرد در زینب ظهور

ذره ایی از آتش وادی طور

شد عیان در طور جانش آتشی

خرّ موسی صعقا زان آیتی

طلعت جان را به چشم جسم دید

در سراپای مسمّی اسم دید

دید تابی در خود و بیتاب شد

دیده خورشید بین برآب شد

از رکاب ای شهسوار حق پرست

پای خالی کن که زینب رفت ز دست

به این اعتبار در طریقت عرفانی آنچه که از حادثه عاشورا از عشق تهی باشد تحریف شده است که خواجه شیراز هم میفرماید :" آری آری سخن عشق نشانی دارد "

در این صورت حدیث عاشورا حدیث عشق است پس میگوییم زبانی برای شرح عاشورا بهتر  و نیرومند تر از عشق نیست.البته تردیدی نیست که زبان این حادثه زبان دل است ولی باید توجه داشت که عرفان مبتنی بر کتاب و سنت  با فقه و حماسه و اجتماع آمیخته است پس به اسرار عرفانی حادثه پرداختن و ابعاد دیگر را نادیده گرفتن به سیمای کامل این واقعه ضربه میزند زیرا نهضت امام حسین (ع) میخواهد برای همگان اسوه و مایه هدایت و صراط عبودیت باشد پس اگر تنها به بعد اسرار عرفانی توجه شود صرفا به اهل عرفان اختصاص مییابد ، در صورتیکه این واقعه مانند قرآن  "هدی للعالمین " است.با چنین استدلالی میباید به چهار شیوه دیگر خصوصا روش فقهی در شناخت نهضت حسینی توجه داشت.البته از مقایسه شیوه های چهار گانه با یکدیگر بدست میاید که مقام عشق را درگهی بسی بالاتر از عقل است.

اصحاب و خاندان امام حسین (ع) چنان به امامشان عشق میورزیدند که شهادت در رکاب او را بزرگترین سعادت میدانستند.بدیهیست که چنین عشق و ارادتی به محبوب ، صفات او را در محب منعکس میکند.آری چنان که کوه مغناطیس بر اثر تماس با آهن آنرا به آهنربا تبدیل میکند رابطه با اولیای خدا نیز وجود آدمی را به انسانی کامل تبدیل میکند.

مانیز باید امروز که در عصر پربرکت و نعمت امامت حضرت صاحب الامر والزمان  حجه بن الحسن العسکری واقع هستیم چنان زندگی کنیم که در عشق حضرتش بال هر دلبستگی و پر تعلقات را بسوزانیم تا صاحب نفس مطمئنه شده ندای "فادخلی فی عبادی "بشنویم و قدم در حریم  مظاهر تمام و کمال  عبودیت که فقط ائمه طاهرین هستند بنهیم و شایسته  " وادخلی جنتی "  شده بار دیگر ازملک پران شویم.

ساکنم بر در میخانه که میخانه از اوست

میخورم باده که هم باده و پیمانه از اوست

گر به مسجد کشدم زاهد و در دیر کشیش

چه تفاوت کند این خانه و آن خانه از اوست

خویش و بیگانه اگر رحمت و زحمت دهدم

رحمت خویش ازو زحمت بیگانه ازاوست

روزگاری ست که در گوشه ویرانه دل

کرده ام جای که این گوشه ویرانه ازاوست

نیم آدم گر از آن دانه گندم نخورم

من از او ،دانه از او ،خوردن ازاو،دانه ازاوست

سنگ زد غافل اگر بردل دیوانه ما

سنگ از او غافل از او وین دل دیوانه از اوست

گرچه جانانه در این شهر بسی هست ولی

اوست جانانه من کین همه جانانه ازاوست

کشتن نفس نه از همت مردانه اوست

بس کن ای عقل که این همت مردانه از اوست

گرچه دانم همه افسانه بود قصه عشق

شرح افسانه کنم کین همه افسانه از اوست

میشود ذات عدم لایق گفتار فواد

ما از اوییم و خود این دفتر فرزانه از اوست