همخون
اشکهایم را پنهان نمیکنم
درد هایت میسوزاندم ، برادر همخونم
و بیخونی رگهای فرزندت
میگیرد هر آنچه سرخی در صورت خورشید است
تاریک میشود روزم
میگریم و یارای سخن گفتنم نیست
مرا همدرد خود بدان
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر ۱۳۸۷ ساعت 23:44 توسط بهزاد
|
میشناسمت،در ازل بود که هم پیاله شدیم،هنگام شکفتن یاسهای رازقی،اولین سلامم را به غمض عینی پاسخ گفتی ، هنوز حلاوت عسل شیرینی آن نگاه را تکرار میکندم.ابدیت انتظارمان را میکشد ، آنگاه که کوچ پرستوها آغاز میشود