کویر حیات بخش
از کویر برمیخیزم
جوشانم همچو چشمه ایی
که میشکافد سینه خاک را
به امید روشنایی صبح
نفسی تازه میکنم
در میانه این راه زندگی
مدتی بود مدید که ننوشته بودم بر سینه این صفحه
تازه عزیزی فرمان داد بر نوشتنم
اجابت کردم
که :
سر که نه در را عزیزان بود بار گرانیست کشیدن به دوش
پاینده باشید
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 16:27 توسط بهزاد
|
میشناسمت،در ازل بود که هم پیاله شدیم،هنگام شکفتن یاسهای رازقی،اولین سلامم را به غمض عینی پاسخ گفتی ، هنوز حلاوت عسل شیرینی آن نگاه را تکرار میکندم.ابدیت انتظارمان را میکشد ، آنگاه که کوچ پرستوها آغاز میشود