از کویر برمیخیزم

 جوشانم همچو چشمه ایی

که میشکافد سینه خاک را

به امید روشنایی صبح

نفسی تازه میکنم

در میانه این راه زندگی


مدتی بود مدید که ننوشته بودم بر سینه این صفحه

تازه عزیزی فرمان داد بر نوشتنم

اجابت کردم

که :

سر که نه در را عزیزان بود    بار گرانیست کشیدن به دوش

پاینده باشید