هميشه وقتي درمورد كارفكرميكردم بنظرم ميومد كه بهترين كار،كاريه كه بخشي از زندگي آدم باشه و آدم فكر كنه كه داره زندگي ميكنه ، نه اينكه كار كنه تا بتونه بعدا بره زندگي كنه.مثلاهميشه به استادشجريان ياآقاي عليزاده غبطه ميخوردم.

توي سردساز به واسطه حساسيت كار توليد و از اون بيشتر حساسيت  بازرگاني هميشه فشار زيادي روي من و بقيه همكارام بود وقتي كه اين فشارزيادميشدهميشه اين فكر، كه چرا بايد با اين فشارو اين شرايط سخت كاركنيم عذابم ميداد.

از وقتي كه از سردسازجدا شدم فرصت خوبي داشتم كه بيشتر فكركنم و انتخابهاي بهتري رو انجام بدم و حالاميبينم كه با تنش و زمان كمتر ميشه درامد بيشتري داشت و بسيار بيشتربه چيزهايي كه مورد علاقه م هستن پرداخت.

بارها و بارها در زندگيم تجربه كردم كه تغييرمنشا بسياري از خيرات و بركات ميتونه باشه.

حالا هم وقت بيشتري دارم ، هم به علاقه هام ميرسم و هم زندگي كم استرس تري رو تجريه ميكنم و همه اينها به خاطر اينه كه حاضر شدم تبعات ريسك رو بپذيرم و  حاضر شدم شرايطي رو كه بهش عادت كرده بودم تغيير بدم.

توي اين پست نميخواستم از خودم تعريف كنم(گرچه ناخواسته اين اتفاق افتاد)بلكه قصدم اين بود كه دوستانم رو ترغيب كنم كه تغييرات رو ايجاد كنند تا اينده بهتري رو رغم بزنند.

اميدوارم در تمام مراحل زندگي نظر لطف خدابا ما باشه و هميشه خبر موفقيت دوستانم رو بشنوم.