درد پاییزی - عقل امیدوار
رنگهایت
لبخندی نمینشاند
بر لبهای تفتیده شان ،پاییز
و نه نوری
بر قلبهای پر دردشان
قاصدکها خبری نمی آورند
از جلجتای تاریخ
و مسیح
روزی هزار بار خون میگرید
بر بلندای صلیب
که دیگر امیدی نیست ،بره هایش را
در خراب آبادی
که دنیایش مینامند
می هراسم از خود
مینگرم به خویشتن خویش
تا شاید در عمق نگاهم
دلی را بیابم
تپنده،
و در انتظار فردا
. . .
نمی یابمش
و باز خسته تر از دیروز
پناه میبرم به عقل
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر ۱۳۸۷ ساعت 18:3 توسط بهزاد
|
میشناسمت،در ازل بود که هم پیاله شدیم،هنگام شکفتن یاسهای رازقی،اولین سلامم را به غمض عینی پاسخ گفتی ، هنوز حلاوت عسل شیرینی آن نگاه را تکرار میکندم.ابدیت انتظارمان را میکشد ، آنگاه که کوچ پرستوها آغاز میشود