روزهای خوش کودکی (1)
عصر پنجشنبه ایی دور،دست در دستان پدر از یکسو ، و مادر از دیگرسو
اتوبوس،دوطبقه
بلیط دو ریالی
مقصد سبزه میدان
خاطراتش فلج میکند ذهن را ، فکر را ، و خیالم را حتی
شلوغیهای تیمچه های بازار و بازار کفاشها و آیینه شمعدانهای طلایی و براق
بستنی قیفی های دستفروشان بازار
آرزوی خرید یک تفنگ ترقه ایی
صمیمیت است و محبت دررگهای خاطرات کودکی
روزهای خوش کودکی هنوز حلاوت خود را دارند در این بیغوله آباد
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 18:43 توسط بهزاد
|
میشناسمت،در ازل بود که هم پیاله شدیم،هنگام شکفتن یاسهای رازقی،اولین سلامم را به غمض عینی پاسخ گفتی ، هنوز حلاوت عسل شیرینی آن نگاه را تکرار میکندم.ابدیت انتظارمان را میکشد ، آنگاه که کوچ پرستوها آغاز میشود