بازم چین
یکشنبه ظهر رسیدیم،بعد از يه سري پرواز و فرو د كه روي هم حدود بيست و هفت و نيم ساعت ميشد كه اگه اختلاف ساعتش رو كم كنيم دقيقا ميكنه بعبارت بيست و چهار ساعت.ديگه تقريبا ميشه گفت يه جنازه به وطن مراجعت ميكرد.
ولي از حق نگذريم تنها چيزي كه موجب شد تحقيقا بالا نيارم(ببخشيد گلاب به روتون) رفتن به پارك بوداي طلايي بود كه توي همون يه ساعت به اندازه يه هفته حال كردم.ديگه داشتم اين چند تا معبد بودائيها رو كه توي اين پارك بودن درسته قورت ميدادم.جاتون خالي .و البته بايد از آقاي وان كمال تشكر رو بكنم كه بدليل اينكه كسي رو نداشت كه با ما سر قيمت چك و چونه بزنه(بدليل ضعف در زبان فخيميه انگليسي)روز آخر سريع سر و ته قضيه رو هم آورد و همه كار رو به نماينده شون توي تهران سپرد و موجب شد كه ما دو ساعت وقت اضافه بياريم و گر نه فكر كنم آقاي گرجي مستقيما ما رو از پاي ميز مذاكره سوار هواپيما ميكرد و بر ميگشتيم وطن.
سعي ميكنم در اولين فرصت چند تا عكس از اون پارك و مجسمه عظيم بودا كه توش بود اينجا بذارم.
راستي اين دفعه به خوردن گوشت خرچنگ هم مفتخر شديم كه انصافا بد نبود ![]()
پي نوشت:اگه فيلم سنتوري رو نديدين حتما نبينين!!![]()
پی نوشت ۲: ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
میشناسمت،در ازل بود که هم پیاله شدیم،هنگام شکفتن یاسهای رازقی،اولین سلامم را به غمض عینی پاسخ گفتی ، هنوز حلاوت عسل شیرینی آن نگاه را تکرار میکندم.ابدیت انتظارمان را میکشد ، آنگاه که کوچ پرستوها آغاز میشود