عاشورا نماد تمام قد عشق
در حلقه دوستان سخنی رفت که حیفم امد این صفحه از آن محروم بماند:
بسم الله الرحمن الرحیم
اهل عرفان حوادثی مانند عاشورا را در چارچوب عرفان نظری و عملی تفسیر میکنند که این نگرش نهضت حسینی زاییده عشق است .قهرمانان عاشورا عاشقان پاکباخته ایی بودند که به پیمان " الست " وفا کردند و عاشقانه به حق پیوستند وفانی شدند،بعبارت دیگر آنان سالکانی بودند که از مقام " سالک محب " به مقام" سالک محبوب " راه یافتند بنابراین حضرت حق آنان را به مقام فنا و نوشیدن باده وصل رساند و د ر اعلی علیین جایشان داد .
حضرت حق درتجلی اول که از عشق به تجلی ناشی شده بود به اعیان ثابته یقین بخشید سپس طلوع آفتاب عشق از سرچشمه قدس لاهوتی به جبروت و از جبروت به ملکوت و پس از آن به ناسوت رسید و امانتی که خداوند بر آسمانها و زمین عرضه داشت و هر یک از پذیرفتن آن سر باز زدند امانت عشق حضرت حق بود .این بار امانت را فقط انسان بدوش کشید
پرده ای کاندر برابر داشتند
وقت آمد پرده را برداشتند
ساقی ای با ساغری چون آفتاب
آمد و عشق اندر آن ساغر شراب
پس ندا دا د او نه پنهان ، برملا
کالصلا ای باده خواران الصلا
حبّذا زین می که هر کس مست اوست
خلقت اشیا مقام پست اوست
همه ذرات عالم عالی و دانی از آن مایه حیات نوش کردند ولی ساغر از می خالی نشد که حضرت ساقی ندا کرد :
مرد خواهم همتی عالی کند
ساغر می را زمی خالی کند
انبیا و اولیا را بانیاز
شد به ساغر گردن خواهش دراز
فقط انبیا و اولیا دیگرباره به ندای او لبیک گفتند ولی باز ساغر پر از می بود. ساقی بار دیگر حریفان را به نوشیدن فرا خواند :
باز ساقی گفت تا چند انتظار
ای حریف لاابالی سربرآر
اینبار شاه خوبان و مظلومان شجاع امام کائنات حسین بن علی (ع) به ندای ساقی لبیک گفت و ساغر را به تمامی نوشید
چون به موقع ساقیش درخواست کرد
پیر میخواران ز جا قد راست کرد
زینت افزای بساط نشاتین
سرور و سرخیل مخموران ، حسین
گفت آنکس را که میجویی ، منم
باده خواری را که میگویی، منم
شرطهایش را یکایک گوش کرد
ساغر می را تمامی نوش کرد
آنگاه حضرت وجه الله الاعظم به مقام فنا و بقا رسید و ساقی تشنگان گردیدتا آنجا که خود فانی میشود و اصحاب خویش را نیز به آتش عشق الهی میسوزاند . در این منطق از عواطف ساده و بحثهای اجتماعی و تاریخی و فقهی خبری نیست. شرح عاشورا به زبان عشق است و در این نگرش حضرت علی اکبر (ع) تشنه است ولی نه تشنه آب بلکه تشنه باده عشق است آنهم از دست پیر میکده عشق . حضرت ابا عبدالله در پاسخ به درخواست آب ،از جانب پیامبر اکرم انگشتر خود را بر زبان علی اکبر می نهد اما این انگشتر مهر نهادن بر زبان اوست تا اسراراهل دل را فاش نسازد.در این منطق عقیله وحی زینب کبری سلام الله علیها بیهوش شده و نقش بر زمین میگردد ولی این بیهوشی از شدت جلوه نور حضرت حق بودکه از مظهر حق تابیدن گرفت
آفتابی کرد در زینب ظهور
ذره ایی از آتش وادی طور
شد عیان در طور جانش آتشی
خرّ موسی صعقا زان آیتی
طلعت جان را به چشم جسم دید
در سراپای مسمّی اسم دید
دید تابی در خود و بیتاب شد
دیده خورشید بین برآب شد
از رکاب ای شهسوار حق پرست
پای خالی کن که زینب رفت ز دست
به این اعتبار در طریقت عرفانی آنچه که از حادثه عاشورا از عشق تهی باشد تحریف شده است که خواجه شیراز هم میفرماید :" آری آری سخن عشق نشانی دارد "
در این صورت حدیث عاشورا حدیث عشق است پس میگوییم زبانی برای شرح عاشورا بهتر و نیرومند تر از عشق نیست.البته تردیدی نیست که زبان این حادثه زبان دل است ولی باید توجه داشت که عرفان مبتنی بر کتاب و سنت با فقه و حماسه و اجتماع آمیخته است پس به اسرار عرفانی حادثه پرداختن و ابعاد دیگر را نادیده گرفتن به سیمای کامل این واقعه ضربه میزند زیرا نهضت امام حسین (ع) میخواهد برای همگان اسوه و مایه هدایت و صراط عبودیت باشد پس اگر تنها به بعد اسرار عرفانی توجه شود صرفا به اهل عرفان اختصاص مییابد ، در صورتیکه این واقعه مانند قرآن "هدی للعالمین " است.با چنین استدلالی میباید به چهار شیوه دیگر خصوصا روش فقهی در شناخت نهضت حسینی توجه داشت.البته از مقایسه شیوه های چهار گانه با یکدیگر بدست میاید که مقام عشق را درگهی بسی بالاتر از عقل است.
اصحاب و خاندان امام حسین (ع) چنان به امامشان عشق میورزیدند که شهادت در رکاب او را بزرگترین سعادت میدانستند.بدیهیست که چنین عشق و ارادتی به محبوب ، صفات او را در محب منعکس میکند.آری چنان که کوه مغناطیس بر اثر تماس با آهن آنرا به آهنربا تبدیل میکند رابطه با اولیای خدا نیز وجود آدمی را به انسانی کامل تبدیل میکند.
مانیز باید امروز که در عصر پربرکت و نعمت امامت حضرت صاحب الامر والزمان حجه بن الحسن العسکری واقع هستیم چنان زندگی کنیم که در عشق حضرتش بال هر دلبستگی و پر تعلقات را بسوزانیم تا صاحب نفس مطمئنه شده ندای "فادخلی فی عبادی "بشنویم و قدم در حریم مظاهر تمام و کمال عبودیت که فقط ائمه طاهرین هستند بنهیم و شایسته " وادخلی جنتی " شده بار دیگر ازملک پران شویم.
ساکنم بر در میخانه که میخانه از اوست
میخورم باده که هم باده و پیمانه از اوست
گر به مسجد کشدم زاهد و در دیر کشیش
چه تفاوت کند این خانه و آن خانه از اوست
خویش و بیگانه اگر رحمت و زحمت دهدم
رحمت خویش ازو زحمت بیگانه ازاوست
روزگاری ست که در گوشه ویرانه دل
کرده ام جای که این گوشه ویرانه ازاوست
نیم آدم گر از آن دانه گندم نخورم
من از او ،دانه از او ،خوردن ازاو،دانه ازاوست
سنگ زد غافل اگر بردل دیوانه ما
سنگ از او غافل از او وین دل دیوانه از اوست
گرچه جانانه در این شهر بسی هست ولی
اوست جانانه من کین همه جانانه ازاوست
کشتن نفس نه از همت مردانه اوست
بس کن ای عقل که این همت مردانه از اوست
گرچه دانم همه افسانه بود قصه عشق
شرح افسانه کنم کین همه افسانه از اوست
میشود ذات عدم لایق گفتار فواد
ما از اوییم و خود این دفتر فرزانه از اوست
میشناسمت،در ازل بود که هم پیاله شدیم،هنگام شکفتن یاسهای رازقی،اولین سلامم را به غمض عینی پاسخ گفتی ، هنوز حلاوت عسل شیرینی آن نگاه را تکرار میکندم.ابدیت انتظارمان را میکشد ، آنگاه که کوچ پرستوها آغاز میشود