روزهای عزیز
نسیم عصرگاهی در زلف یونجه زار پیچیده است
و
نگاهی به اشک شُسته
غروب خورشید را به نظّاره در نشسته است
تا کی باران رحمتش باریدن آغازد
این خاک تفته را
+ نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 11:13 توسط بهزاد
|
میشناسمت،در ازل بود که هم پیاله شدیم،هنگام شکفتن یاسهای رازقی،اولین سلامم را به غمض عینی پاسخ گفتی ، هنوز حلاوت عسل شیرینی آن نگاه را تکرار میکندم.ابدیت انتظارمان را میکشد ، آنگاه که کوچ پرستوها آغاز میشود