در این برهوت دیرپا

وین سرای سرد صبور

کدامین ستاره را باید جست

و کدامین راه را بایست پویید

که جان فرسود

و راه ،که نه،

بیراهی نیز یافت نشد

و نه نشانه ایی از فجر قریبت

هر چه بود شب بود و سیاهی و دورنگی و دو رنگی و دورنگی

نگاهم سفید شد به در

و گمانم نیست هیچ ، که روزی

از در درآیی و از خود بدر شوم*

 *از در درآمدی و من از خود بدر شدم

 گویی کزاین جهان به جهان دگر شوم