آرزو
در این برهوت دیرپا
وین سرای سرد صبور
کدامین ستاره را باید جست
و کدامین راه را بایست پویید
که جان فرسود
و راه ،که نه،
بیراهی نیز یافت نشد
و نه نشانه ایی از فجر قریبت
هر چه بود شب بود و سیاهی و دورنگی و دو رنگی و دورنگی
نگاهم سفید شد به در
و گمانم نیست هیچ ، که روزی
از در درآیی و از خود بدر شوم*
*از در درآمدی و من از خود بدر شدم
گویی کزاین جهان به جهان دگر شوم
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 17:54 توسط بهزاد
|
میشناسمت،در ازل بود که هم پیاله شدیم،هنگام شکفتن یاسهای رازقی،اولین سلامم را به غمض عینی پاسخ گفتی ، هنوز حلاوت عسل شیرینی آن نگاه را تکرار میکندم.ابدیت انتظارمان را میکشد ، آنگاه که کوچ پرستوها آغاز میشود