تبليغاتX
دل گویه ها
 
شخصی
 
" گزارش به خاک یونان "

زندگی جنگ است . دنیا میدان جنگ و وظیفه تو پیروزی . خواب نرو . به خود بپرداز . نخند،حرف نزن . تنها

هدف زندگی تو جنگیدن است بنابراین بجنگ . بجنگ . بجنگ ....

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387ساعت 8:23  توسط بهزاد  | 

شب است و من نگاهم همچو تاریکی سیاه است

صدایی گر ز حلقومم در آید همچو آ ه است

کسی هرگز نگاهش را ندوزد بر نگاهم

که شب تاریک است و دل تاریک

"نگاهم دید ، پیش پای نتواند"

و این کمرنگ لبخند لمپا

ندارد روشنی بخشی نویدی هیچ با خویش

و گر خواهم که بفشارم لبانم را

پر از مهرو محبت

هیچ بیرون بر نخواهد شد

 بجز کین

 

 

  نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 9:37  توسط بهزاد  | 
واژه ها تهی

             چشمها نمناک

                                دلها گل اندود غم

هیچ صدایی را از گلوی خسته ام یارای برخاستن نخواهد بود

چشم میدوزم به پایان آسمان

تا شاید در افق، دریا را بیاغازد

ولی

هیچ نیست جز لبان ترک خورده زمین

خورشید،دلی خونین به دیدگان روز مینشاند

  نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 12:25  توسط بهزاد  | 

 

 

سبلان یه قله ۴۸۱۱ متریه که ده مرداد ازش صعود کردیم

یه قله فوق العاده زیبا که وقتی در اوج خستگی به بالای اون میرسی و با اون دریاچه زیباش مواجه میشی ، یه دفعه انگار تمام انرژی عالم رو بهت تزریق کردن.

عالی بود و از همه همنوردام بخاطر محبتهاشون ممنونم(مهدی ، شبنم ،حسین، محمد، بهدخت، راد،کیوان،لیلا)

یکی از خاصیتهای سبلان که شبیه دماوند بود اینه که در نگاه اول بنظر میاد بسرعت میشه ازش صعود کرد ولی در عمل باید کلی انرژی و زمان گذاشت تا موفق بشی.

یه سری از عکسها رو اینجا میتونید ببینید

  نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 18:6  توسط بهزاد  | 
۱. "تو می دانی

            که مرا

                 سر بازگفتن کدامین سخن است

                                                  از کدامین درد"

 

۲."وصیت من اینه که زنده بگورم کنن."

 

۳."برای آنکه جنبشی روی دهد باید جنبنده ایی باشد."

همین دیگه ، بنظرم گویاست و کفایت میکنه ،نه؟به هم ربط ندارن که نداشته باشن،هر کدوم برا خودشون یه دنیا حرف دارن و همین کافیه برای نوشتن و خوندن چند باره شون.

  نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 12:29  توسط بهزاد  | 
"بنوشان یارا از آن می ما را که در جان مشتاقان شرار اندازد

بر آرد دستی به شور مستی گذار دل  د ر کوی  نگار  اندازد"

  نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 8:47  توسط بهزاد  | 
نفست در سینه ام گره میخورد

آندم که نگاهت پر از عشق میشود

و آنگاه مشتاقانه جامهای تهی را

پی در پی و بی هیچ تاملی سرمیکشم

مست میشوم  از نگاه تو

  نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 11:44  توسط بهزاد  | 
"آژی دهاک" اسم نمایشنامه ایی از بهرام بیضاییه که اقای آرش فناییان اونو روی صحنه برده و روز سه شنبه گذشته شبنم منو به دیدنش مهمون کرده بود. فکر کردم چند تا جمله از نمایشنامه رو اینجا بذارم.بنظرم نمایش خوبی بود ولی لازم بود قبل از دیدنش متن اونو بخونم.به هر حال فرهنگسرای نیاوران و نمایش بیضایی حال خودش رو داره حتی اگه چیزی ازش نفهمی که برای بعضی از همراهامون اینگونه بود.

- من بسوی سرزمینهای دوردست میرفتم تا مارهای درونم را به خاکهای خشکیده بسپارم

- نفرین به راههای رفته بیهوده

- و من را نیز دیدم که با خود میجنگد

- و اینک مارهای سرکش جانم با خروش برخواسته اند

- و مردی سینه خود را میشکافت  تا ببیند آیا دلی هست یا نه،و بود ، و می تپید

- من دیدم که درختان بادام و انجیر ریشه های خود را فراموش کردند و مردی بی اشکی خود را به خاک سپرد

- و ما سده هاییست که مرده اییم

- و میبینم شب را که با همه سنگینی خود بر من فرود آمده است و من هنوز زنده ام

  نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 19:54  توسط بهزاد  | 
خسته م خسته

از همه این زندگی و پوچیهاش خسته م

میتونید بهم بگید چرا زندگی میکنید؟

پس از تحریر : این متن در کمال آرامش و خستگی نوشته شده

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 18:4  توسط بهزاد  | 
یکی از دوستان پستی گذاشته بود که در ادامه قرار شد من از میدان راه آهن تهران تعریف کنم:

ـ خونه ما تو خیابونه انبارنفت بود،پشت بیمارستان راه آهن،یا طبا یابهارلو(اینا اسمهای مختلف این بیمارستان کهنساله)

ـ از بهترین خاطراتم در مورد این میدون رفت و آمدمون توسط قطار از تهران به روستای مادری و پدریم(مهاباد)بودکه همیشه ساعت ۶ یا ۷ صبح بلیط میخریدیم (قیمت ۱۵ ریالش هنوز یادمه)و بعد از طی ۱۲ ایستگاه و عبور از کوه و دشت و کویر و . . . به روستا میرسیدم،با همه طراوت و سرسبزی و پاکیش.میدون راه آهن همیشه شیرینی اون سفرها رو برام زنده میکنه.

ـ میدون راه آهن زمان جنگ از جاهای پر رفت و آمد شهر بود.پر از لباس خاکیهای پاکدلی که به جبهه میرفتن یا از اونجا بر میگشتن و قطارهایی که یا "دل بر" بودن و یا "دل آور" 

ـ نزدیک راه آهن (سر پل جوادیه) دو تا سینما بود که من کلی از فیلمهای زندگیم رو توی اون سینما ها دیدم ، همراه داییم

ـ بغل حموم دریا یه نانوایی داشت که زمان جنگ کلی تو صف نون هاش وایسادم وقتی ۸-۹ سالم بود

ـ نزدیک میدون ، زمان شاه یه بیغوله آبادی بودبنام "حصیر آباد" که خرابش کردن و کاخ جوانان ساختن و بعد از انقلاب شد"کانون حر".منم عضوش بودم و یادمه این آقای هاشمی هم که همش تو نقشهای مثبت جنگی بازی میکنه اونجا تئاتر و سرود درس میداد و بچه ها هم چقدر دوستش داشتن.البته من اونجا عضو کتابخونه و سالن پینگ پنگ بودم و از همینجا به مسابقات استان تهران رفتیم و سوم شدیم و همینجا بود که اولین بار وقتی ۱۲ سالم بود صدای دکتر رو شنیدم از  روی نوار "آری اینچنین بود برادر" و چقدر حال کردم.

ـ گوشه شمال شرقیه میدون یه پارک داره که عمدتا جای معتادها بود.توی این پارک کانون شماره ۲۰ پرورش فکری کودکان و نوجوانان قرار داره که عضو فعالش بودم و یادمه که بخش زیادی از کتابهاش رو خونده بودم.یه روزی کتابدارش بهم گفت : پسر جون تو که این کتابها رو نمیخونی چرا تند تند میایی کتاب میگیری؟تعجب زده بهش نگاه کردم و گفتم خانوم من همشون رو خوندم ، و شروع کردم به تعریف داستانهای کتابها که یادمه دو تا رمان بلند بود.از اون روز قانون کتابخونه برای من شکست و من اجازه داشتم سه تا کتاب رو همزمان امانت بگیرم.

ـ یادمه قدیمترها یه مجسمه از رضاشاه که سوار یه اسب بود وسط میدون قرار داشت که روز ۲۱ با ۲۲ بهمن آوردنش پایین،همیشه ازش خوشم میومد.

ـ حالا که آخر کار این پست هستم بذارید بگم که ۵۰ قدم بالاتر از میدون یه قهوه خونه آذربایجانی هست که اگه گذرتون افتاد توصیه میکنم حتما دیزیهاش رو از دست ندین.ضمنا فقط با خانواده میتونید برید

پس از تحریر : دوست داشتم همه اون چیزهایی رو که توی ذهنم بود بنویسم ، اما نشد.شاید وقتی دیگر

  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 20:57  توسط بهزاد  | 
دیشب حدود ساعت ۱۱ بود که روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم به دوستی فکر میکردم که باید خونه ش رو عوض کنه و هنوز نتونسته جای مناسبی پیدا کنه و به بی معرفتی خودم،که تا حالا نتونستم براش کاری بکنم و بعد فکرم رفت سراغ دوست دیگری که قراره مجددا با هم بریم دماوند و . . .یه دفعه تلفن زنگ زد و دیدم که دوست اولم پشت خطه و گفت که کانال ۳ داره یه فیلم خوب پخش میکنه(مشق شب ، ساخته عباس کیارستمی)

که رفتم و دیدم و بغایت محظوظ شدم.وقتی خواستم دوباره بخوابم یه نگاهی به گوشی انداختم و دیدم که دوست دومم برام پیغام گذاشته کانال ۳ رو نگاه کنم

برام واقعا جالب بود این ارتباط  روحی ،و کاملا معتقدم که قطعا نمیتونه یک اتفاق باشه.نظر شما چیه؟

  نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:45  توسط بهزاد  | 
با چندتا لینک رسیدم به این نوشته

قلبم به سختی میزنه،حتی اگر کلمه ایی از اون راست نباشه،

که بنظرم همش واقعیت بود

  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 8:45  توسط بهزاد  | 
چند تا از دوستان امر فرمودند که عکسهای دماوند رو بذارم اینجا.میتونید از لینک زیر عکسها رو ببینید

دماوند،بام وطن

  نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 10:38  توسط بهزاد  | 

"خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات

کز سر جان و جهان رقص کنان برخیزم"

  نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:30  توسط بهزاد  | 

اینجا بام وطن پر افتخار من است،دماوند سرفراز

پنجشنبه به دعوت دوست عزیزم ، شبنم، مفتخر شدم به حضور در تیمی هشت نفره برای صعود به دماوند.

فکر نمیکنم هیچوقت این سه روز و دو شب وهمراهی با این هفت همنورد رو فراموش کنم:(امید،حسین،بهدخت،راد،کیوان،شبنم و مهدی).

یک صعود موفق و پر از تجربه که از ساعت ۳،۵ صبح شنبه اول تیر ۸۷  از بارگاه سوم شروع شد و ساعت ۱۱ بر فراز دماوند به اتمام رسید.

تجربه هایی از یک کار تیمی ، درسهایی برای زندگی، سه روز زندگی در طبیعت سرشار از طراوت،سرسختی وزیبایی ، بدست آوردن دوستانی جدید و . . . دستاوردهای بزرگی برای من بودند.

از همه همنوردهایی که من رو در جمع خودشون پذیرفتند(بخصوص آقا امید که بانی این صعود بود) صمیمانه سپاسگزارم.

پس از تحریر: جای ابوذر و لیلا خیلی خالی بود.

  نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 19:29  توسط بهزاد  | 

یکشنبه جنوب بودم ،اهوازـ آبادان ـ خرمشهر

قلبم آنچنان مینواخت که گویی به زیارت معشوق میرود و به واقع نیز چنین بود.

مسجد جامع خرمشهر ، اسطوره سترگی و مقاومت، مأمن فرزندان وطن،همیشه برایم دوست داشتنی بود و مقدس

دو رکعت عشق بجا اوردم در سرای یار


 پس از تحریر ۱:راستی من اصلا اعتقادی ندارم که " خرمشهر را خدا آزاد کرد"

خرمشهر را قطره قطره خون پسران و دختران این سرزمین به ما برگرداند

پس از تحریر ۲:تابلویی رو همیشه توی فیلمهای جنگ میدیدم که خیلی باهاش حال میکردم

                       به خرمشهر خوش آمدید،جمعیت ۳۶ میلیون نفر

اونو از نزدیک رویت کردم و یادم اومد که اون روزها واقعا دل ۳۶ میلیون نفر برای این شهر می تپید

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 17:44  توسط بهزاد  | 
امروز یکی از دوستام اقدام به فوت کرد.

۹۵تا دیازپام

درمانگاه نزدیک بود و خوشبختانه زود رسید

فقط به مسئله زل زدم،همین

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 15:20  توسط بهزاد  | 
میخواهم در آغوشت آرام بگیرم،همانند روز نخست

هرآنچه که نام عاریت پذیرد بر زمین خواهم نهاد

میخواهم همپای آهوانی بدوم که درچشمانشان تجلی میکنی

بی غم نام و نان

بی هیچ غباری برتن حتی،بی هر آنچه که در میانمان حایل شود

تو را میخواهم و خود را،ناب ناب،خودی که با تو یکی باشد

میجویمت و خواهمت یافت،نازنینم

خواهمت یافت


پی نوشت ۱: چگونه آرام باشم در این تلاطم ویرانگر،عزیز دل

پی نوشت ۲:تصمیم سازی بخشی از کار ما مدیراست،بزودی میسازمش، بزودی

  نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 9:8  توسط بهزاد  | 
باران بند آمده است

چترت را ببند

چشمت را بگشای

  نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 8:23  توسط بهزاد  | 
امروز  داشتم با ۱۲۰ تا توی اتوبانه کرج میومدم که جمله زیر روی یه بیلبورد سمت راست اتوبان نزدیک بود باعث تصادف بشهاین جمله زیبا در یک زمینه سفید که گوشه ش هم صورت شطرنجی شده یه خانم دیده میشه رویت گردید:

چگونه میتوان یک . . . . . . .  را دوست داشت؟

یه دفعه کلی حرف ریخت تو کله م. چند تاش ایناست:

۱.علی امتحان جمله سازی داره و احتمالا باید یه همچین جمله ایی رو کامل کنه ولی بدون عکس!

۲.بجای . . . باید چی بذاریم؟؟مادر؟ دختر؟دوست دختر؟آدم؟ نفر؟خانم شطرنجی؟ شما کمک کنید

۳.چقدر اینا روشنفکر شدن یه دفعه؟

۴.یادش بخیر دهه ۶۰

۵.کجایی حاجی بخشی که کراوات پاره کنی و رژ لبها رو پاک کنی؟

۶. فکر بد نکن سوسیس!!!

  نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 9:7  توسط بهزاد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM